![]() |
![]() |
|
| قول می دهم تا هستم و هستی هر شب تا سحر برایت یاس بچینم! |
|
شب یلدای من هم اومد و رفت..
تا ساعت ۷ کلاس داشتم و خسته و کوفته رسیدم خونه حمید اینا و دیدم یه عالمه میوه و آجیل روی زمینه و حمیدرضا و خاله وسطیش و دختراش دارن تزئین می کنن... الهی قربونت برم که با اون همه ذوق و شوق داشتی هندونه رو تزئین می کردی.. خلاصه با سبک ترین روش ممکن با خانواده داماد برای خودم شب یلدایی بردیم! رسیدیم جلوی در خونه و قبل از اینکه اونا پیاده بشن من خیلی سریع رفتم تو خونه و لباسام رو عوض کردم و یه آرایش ملایم و خودمو زدم به اون راه که من اصلا ندیدم شما چه چیزایی تدارک دیدین!!! مامان خانواده حمیدرضا و خاله وسطیش رو که اتفاقن زن عموی حمیدرضا هم می شه و از هر دو طرف فامیل و نماینده محسوب می شه رو برای شام دعوت کرده بودن.. وای که بیچاره ها چقدر زحمت کشیده بودن آجیل و شیرینی و ماهی تزئین شده و میوه هم که نگو ...یه ظرف خیلی بزرگ که فکر کنم ۲۰ کیلو میوه توش بود.. مامان من هم کلی زحمت کشیده بودن و تمام خواهرام + خاله کوچیکمو دعوت کرده بودن.خورش فسنجون +خورش پسته و مرغ +کلم پلو +سالاد اندونزی و سالاد کاهو و باقی چیزهای خوشمزه خوردنی هایی بود خوش رنگ و لعاب که سفره ما رو رنگین کرده بود! و حمیدرضا هم یه ادکلن خیلی خوش بو و خاله ش هم یه بافت خیلی شیک قهوه ای رنگ بهم کادو دادن.. خلاصه که تا ساعت نزدیکای ۱۱ خونه ما بودن و رفتن...و حمیدرضا شب رو موند خونه ما! آخر شب وقتی می خواستیم که بخوابیم با هم یه فال حافظ گرفتیم.. ببرد از من قرار و طاقت و هوش بتی، شیرین لبی ،سیمین بناگوش
شب یلدا یاد خیلی از دوستای ناز و مهربون وبلاگیم کردم ...و بیشتر به یاد اونایی بودم که ممکنه غمی توی دلاشون باشه و...اس ام اس هم دادم به چندتاتون اما متاسفانه به دستتون نرسید!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 2 دی1388ساعت 10:41 توسط آزاده |
|
|
دیروز جمعه بود و تعطیل مثلا..!!! صبح تا ظهر خونه ما بودیم.چون حمید رضا امتحان داشت و باید خودش رو برای این امتحان میان ترم که سه شنبه هم هست آماده می کرد... دقت بفرمایید.. دو تا خواهرام که ازدواج هم کردن خونه ما بودن و نهار رو دور هم بودیم.بعد از نهار فوتبال داشت و حدودای ساعت 5 قرار شد که بریم" بازار مبل امام علی" که خیلی هم از خونه ما دور بود... من اصلا حوصله بیرون رفتن رو نداشتم اما رفتیم...و جالب اینجاست که با وجود داشتن 4 5 تا سالن ،این نمایشگاه مبل، اصلا جالب نبود.. بعد از اونجا برگشتیم سمت کرج و قرار شد خواهر بزرگه همه رو به صرف آش به یه جای دنج دعوت کنه.اول رفتیم آشکده مهر و آبان سمت میدون مهران اما خیلی شلوغ بود و حمیدرضا پیشنهاد کرد بریم جای دیگه که رو به روی دانشگاه آزاد گوهردشت بود... (منم پیشنهاد می کنم برای یک بار هم که شده آش های" آش مامان بزرگ" رو امتحان بفرمائید.چون واقعا آشش آش بود و خوش مزه و تمیز!) بعد از اونجا رفتیم سمت گوهردشت و یه چند تا لباس خریدیم.. برای حمیدرضا یه پلیور خیلی خوشگل خردلی رنگ و یه بافت خیلی شیک خردلی رنگ برای من.(ست شدیم با هم.) ساعت حدودای ده و نیم بود که برگشتیم خونه و بعد از اون هر کی رفت خونه خودش... و اما حرفای خاله زنکی...
یادتونه جریان عید قربان رو؟! خاله وسطی من یک روز قبل از عید قربان خونه ما بودن و چون سالی 2 بار میان خونه ما شب رو هم موندن و بنا بر این شب عید قربان که حمیدرضا و خانوادش عیدی منو آوردن اونا هم خونه ما بودن.. من خیلی این خالمو دوست دارم یعنی خیلی از اون 2 تای دیگه بیشتر اون شب وقتی من داشتم کادوهام رو باز می کردم خالم جلوی تمام خانواده حمیدرضا گفت: "آزاده از بچگیش خیلی به لباس پوشیدنش اهمیت می داد و روی این موضوع حساس بوده..." و جریان عروسی دختر دائیم رو که 11 سال پیش بوده رو تعریف کرد و گفت که: "سر اون عروسی آزاده کاری کرد که مامانش اینا آخرین نفر اومدن تالار...مجبورشون کرده بود برن اول براش کفش مناسب لباسش رو بخرن و بعد بیان عروسی.." راستش خیییییییییییییییییییییللللللللللللللیییییییییییییی بهم بر خورد چون همه به این کار من خندیدن و من برای اینکه موضوع روشن بشه به شوخی و خنده گفتم که:" نخیر همشون دروغ می گن مامانم منو مجبور کرد اون روزعروسی که وسط هفته هم بود ، برم مدرسه و من شیفت بعد ازظهر بودم به خاطر همین دیر شد..." خلاصه این یه کلمه حرف من شده یه مشکل و بیست دفعه به خاطرش زنگ زدن به مامان ساده و بیچاره منو گله کردن که چی؟ :"آزاده منه زن گنده رو دروغگو کرده!!!" و چیز دیگه اینکه ما رفتیم توی اتاقی که سیسمونی خواهر کوچیکه اونجا بود تا همون شب مادرشوهر من هم وسائل نی نی رو ببینن...بعد از اینکه ما نشستیم، خاله خانم ما وارد اتاق می شن و مادرشوهر من به پاشون بلند می شن و برای تعارف گفتم که مامان شما بفرمایید...بلند نشید.. این چه حرفی از توش بیرون اومده؟ که چی؟:"آزاده منو پیش مادرشوهرش کوچیک کرده با گفتن این حرف...یعنی ما اینقدر احترام نداریم و ارزش نداریم که به پامون بلند بشن؟" اگه بدونید از دیروز که مامانم این حرفا رو بهم گفته اونم جلوی حمیدرضا چقدر از خالم ناراحتم و بغض کردم..انگار که یه دنیا ازشون دور شدم..
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 28 آذر1388ساعت 11:59 توسط آزاده |
|
|
آنروز که می گفت و می خندید ،همه می خندیدیم. آنروز که گفتند با قویترین گاز ،خردل ،شیمیایی شده و وقتی تاول ها را بر روی بدنش دیدیم از دل نالیدیم و دانستیم که تمام این سالها پشت خنده هایش دردی کشنده را صبورانه تحمل می کرده و آن لحظه که خبر دادند که روح وسیع و شکیبایش به ملکوت خدا هجرت کرده گریستیم و همه گفتیم : "خدایا غمش تا زنده ایم ما را بس است ." و امروز که شش سال از غروب روح ملکوتیش به عرش کبریایی خداوند می گذرد به ناچار می پذیریم که انتظارمان بیهوده بوده و او هرگز به جمع خاکیان غریبه باز نخواهد گشت و غمی سنگین قلبمان را می فشارد... دو هفته پیش زن دایی عمل داشت.خاله وسطی به همراه دو تا دخترا رفته بودن بیمارستان.. خاله تعریف می کرد که این دو تا دختر بچه شیطون پشت در اتاق عمل تو سر و کله هم می زدن و دعوا می کردن که مامان از ریکاوری بیاد بیرون اول اسم کدومشون رو صدا می کنه و این نشون می ده که اونو بیشتر از همه دوست داره... بعد از ساعتها انتظار برای مغلوب کردن دیگری وقتی زن دایی می خواسته به هوش بیاد مدام اسم تو رو صدا می کرده و می گفته امیر اذیت نکن و بلند می خندیده... بچه ها رو به تو می سپاره و می گه که بری خونه و براشون غذا داغ کنی چون الآن از مدرسه میان و گرسنه هستن... زن دایی برگشته بود به شش سال پیش وقتی که تو بودی و دو تا بچه مدرسه ای داشتی.... الآن اون دو تا دختر شیطون ،شدن دو تا خانم خوش قد و بالا و خوشگل و تحصیل کرده..هر دو شاغل...هر دو دم بخت.... فدای آرزوهای دور و درازت...همه آرزوهات بعد پر کشیدنت به واقعیت پیوست.. ولی کو اون کسی که واقعیت واقعی رو بپذیره و باور کنه که تو رفتی و دیگه حتی تو خوابمم نمیای... امیر علی نازم..مهربونم دلم برات تنگ شده.... خیلی وقته...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 25 آذر1388ساعت 11:20 توسط آزاده |
|
|
دیروز یکشنبه بود. صبح زود با حمیدرضا رفتیم و پول وام ازدواجمون رو ریختیم توی یه حساب جدید تا بتونیم بازم وام بگیریم... یه کم احساس کسالت و بدن درد داشتم اما وقتی که دیگه دم دمای ظهر رسیدیم خونه اصلا توان روی پا ایستادن رو نداشتم.. اصولا آدم قیل و قال کنی نیستم و خیلی خوب می تونم درد رو تحمل کنم و دم نزنم..وقتی مریض می شم خیلی دیگران به زحمت نمی افتن! نهار رو خونه حمیدرضا اینا خوردیم و یه کم خوابیدم و ساعت حدودای 4 رفتیم دکتر و اومدیم خونه ما... و امروز هم همه کلاسام مثل دیروز کنسل شد.. . . . عزیز دلم محبت ها و مراقبت هات رو تو اوج تب و دردی که داشتم...بین خواب و بیداری های مکررم به خاطر حضور مهربونت کاملا درک می کردم... و می دونم هیچ چیز جز یه عشق و یه علاقه واقعی نمی تونه به یه مرد یاد بده که اونجوری ناز بکشه و از یه جسم بیمار و ضعیف با عشق و با احتیاط مراقبت کنه... اینا رو اینجا می نویسم تا یاد هر دومون بمونه.. گرفتن آب دو کیلو پرتقال اونم با دست... یادآوری و خورودن داروهای بد مزه... با صدای هر یه ناله توی خواب یه فدات شم گفتن..و یه بوسه از دست و ... نوازش موهای چرب من که 2 روز بود حمام نکرده بودم و قربون صدقه رفتنا و... زنگ زدن و کنسل کردن همه کلاسای من و .. از دانشگاه و سر کلاس هر نیم ساعت زنگ زدن و اس ام اس دادن و.... جوراب پا کردن و تمام طول شب نگران خوابیدنت و... همه و همه محبت هات رو دیدم و اینجا و همه جا ازت تقدیر می کنم و می گم که : دنیا دیگه مثل تو نداره!!!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 23 آذر1388ساعت 11:48 توسط آزاده |
|
|
من نمی دونم این پاگشا کردنای ما کی می خواد تموم بشه...!!! دیشب خونه عموی من دعوت بودیم... حساب می کردم و می شمردم که من و حمیدرضا چند ماهه که عقد کردیم؟ 26 تیر تا الآن می شه تقریبا 5 ماه... اما هنوز فامیلا دارن ما رو پا گشا می کنن! و هنوز یه خاله منو سه تا از عموهای حمیدرضا موندن!فکر می کنم مشکل از جای دیگه ست.. گویا ما هر دو از خانواده های پر جمعیت هستیم! جریان پاستا خورون ما هم هنوز به جایی نرسیده.. نمی دونم چرا طلسم شده؟ اون شب که قطعی تصمیم گرفتیم بعد از کلاس بریم مامانم زنگ زد و گفت برای شام نرید جایی ماهی گذاشتم و همتون باید باشید! خلاصه که مادر ما هم کلی واسه خودش پدرسالاری می کنه! هوس کردم فیلم جشن عقدم رو ببینم..اما فکر نکنم وقت بشه.آخه ساعت 1 باید برم کلاس دارم..وای..یکسره تا 7 شب! نمی دونم چرا همیشه روزای زوج من همیشه پر مشغله ست... |
|
+ نوشته شده در
شنبه 21 آذر1388ساعت 10:40 توسط آزاده |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
جبران خلیل جبران می گوید:
آزاده واقعی کسی است که با صبوری بار انسانی در بند را به دوش می کشد... عمریست در بند تو آزادم... اما همچنان با صبوری بار خویشتن خویش را به دوش می کشم..تا شاید باورم شود که انسانم و می فهمم...و تو را از ازل دوست می داشته ام..که باورم شود منو تو برای هم آفریده شده ایم..و خدای را برای این آفرینش سجده می کنم.. فصل مهربانی من... این آزاده عمریست که در بند تو آزاد است... |
| نوشته های پیشین |
|
دی 1388 آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 مرداد 1388 خرداد 1388 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 |
|
RSS
|