ديروز از صبح تا شب داشتم دنبال زندگي و روزمرگي هام مي دويدم..
صبح با آقاي X قرار داشتم ...(چون ممكنه كه خيلي هاتون ايشون رو بشناسين اسمي ازش نياوردم واسه مسائل امنيتي كه خودتون مي دونيد ) با هم رفتيم پيش برادر خانمشون كه از آقايون آموزشگاه دار توي كرج هستن و خيلي هم حرفشون برش دارن..
واسه اجاره كلاس رفته بوديم اونجا و اينكه من بتونم از فضاي آموزشگاه ايشون براي تدريس به شاگرداي خصوصيم من جمله آقاي X كه شديدا هم از آموزش زبان عقب افتادن ،صحبت كنيم...
توافقات انجام شد و ايشون با توجه به سوابق اينجانب در آموزشگاهي كه سابقا مديريت بخش آموزش كودك اونجا با من بود ازم درخواست كردن كه مديريت شعبه جديد آموزشگاه چند منظوره شون رو بپذيرم و من هم بي بر و برگرد قبول نكردم و در جواب گفتم كه من جوجه معلمي رو به مديريت و درگيري هاش ترجيع مي دم...
و خلاصه بعد از اونجا رفتم گوهر دشت و براي مادر شوهري يه كيف پول و همچنين يه كيف دوشي خوجگل خريدم...واسه حميدنبات هم 3 جفت جوراب ..
رفتم هديه رو تقديم مامان حميد كردم و واسه نهار چترمو همونجا باز كردم و نيم ساعت بود كه خوابيده بودم كه حميد نبات از دانشگاه اومد و با هم اومديم خونه ما ...
هنوز نشسته بوديم كه فهميديم آرزو تنهايي رفته تخت سيسموني ني ني فينگيل آبجي كوچيكه رو بخره خلاصه بيچاره حميد رضاي از جان گذشته من موند توي رو در بايستي و رفتيم كه با هم تخت رو بگيريم و بياريم...آخه هوا باروني بود و آرزو هم تنها و بدون وسيله...
بعد از خريد تخت رفتيم و واسه مامان من يه روسري پاييزه خوجگل خريديم ..(به پاس زحمتايي كه صبح تا شب تك و تنها توي خونه مي كشه و چندان هم ازش قدر داني نمي شه...)
تا وقتي كه به آرزوهايش نرسيده خوشبختي را در رسيدن به خواسته هايش مي داند.
اما زمانيكه به آنچه مي خواهد رسيد سعادت را در چيزهايي كه هنوز به آنها نرسيده و يا توانايي تصاحبش را ندارد مي پندارد...
تمام ديروز شنبه رو خونه حميد رضا بودم..با مامانش..
قرار بود صبح بره دفتر يه سر بزنه و زودي بياد خونه منو ببره خونه خودمون..اما سر قولش نموند كه هيچ...عصر هم ازم خواهش كرد بريم خونه عزيزش و يه سر بهش بزنيم..مي دونم كه مامانش موقع راهي كردنش سر كار وقتي من دراز كشيده بودم اينو ازش خواست..
اول گفتم نه..من نميام..اما خودشو لوس كرد و من براي اينكه طبق معمول آبرو داري كرده باشم گفتم بريم و زود برگرديم و منو ببرم خونمون..
نشون به اون نشون كه بساط چاي و ميوه و نيناش بازي ( اسم طوطي ماست كه با خودمون برده بوديمش ) و در نهايت شام و باز چاي و ميوه و ضبط شوي جديد از ماهو*اره و بگو بخند...شد ساعت 11:30 كه برگشتيم و مامانش اينا رو گذاشتيم خونشون و تا بيايم خونه همه خواب...اونقدر حرصم در اومده بود از دست حميد و كاراش و بدقولي هاش كه بدون حتي تعارف خداحافظي كردم و اومد خونه...البته خودش گفت ديگه من روم نمي شه بيام بالا و....
حميد رضا من اين موضوع رو با چندين زبان زنده دنيا و توي شرايط مختلف ..توي قهر و آشتي..بگو بخند و دعوا بارها و بارها بهت گفتم كه من از شرايط فوق راضي نيستم...حميد من از اين مدل زندگي كردنم راضي نيستم...
پ.ن: حميد رضا زنگ زده قسم مي خوره و مي گه به خدا مامان به من نگفت بريم ..من خودم خواستم مامان رو ببرم يه سر به عزيز بزنه چون جمعه بهم گفت حال عزيز خوب نيست...و من هم قبول كردم...كوتاه اومدم چون حميدرضا خودش پذيرفته كه اشتباه از طرف اون بوده...
+ نوشته شده در یکشنبه 10 آبان1388ساعت 11:49  توسط آزاده
|
از چهارشنبه
تا جمعه شب مدام خونه حميد رضا اينا بودم و به همراه طايفه شوهر مي رفتيم عروسي..
چهارشنبه
بدترين و بهترين روز زندگيم بود...احساس كردم به آخر زندگي رسيدم و روز مرگم فرا
رسيده...و در عين حال شد آغاز يه زندگي...يه عشق...
نمي دونم
چرا..اما اصلا دوست ندارم به جزئيات موضوع بپردازم..هر وقت يادم مي افته به حال
خودم گريه مي كنم.
راستش هنوز هم
تو شك هستم..باورم نمي شه اون رفتارها رو از حميد رضا ديدم!
قرار شد واسه
آرايش صورت و موهام برم پيش شاگردم كه كارش از نظر خيلي ها پسنديده ست..
ساعت 4 وقت
داشتم و قرار بود اول موهام رو يه كم مرتب كنه و فقط موهام رو درست كنه و آرايش
صورتم رو خودم انجام بدم..اما آرايشگرم ازم خواست كه خودش كار صورتم رو هم انجام
بده. و من هم قبول كردم...بعد از اتمام كار همه گفتن كه خيلي خوب شدم و همه چيز
عاليه..اما خودم از مدل موهام خوشم نيومد.چون خيلي فشن بود و تمام موهام سيخ
سيخ شده بود..
با ترس و لرز
كه نكنه حميد رضا هم خوشش نياد سوار ماشين شدم و حميد تا خونه چيزي نگفت و فقط گفت
چقدر ناز شدي..
وقتي توي خونه
شال رو از روي سرم برداشتم ديدم اخم كرد و گفت اين چه وضع مو درست كردنه و...يه
عالمه ناراحتي و غر و...
بغلش كردم و
گفتم باشه اشكالي نداره بيا بهم كمك كن موهام رو باز كنم و با هم يه مدل ديگه
درستش مي كنيم..
مامانش و خاله
ش و بقيه همه بيرون بودن...اي كاش يكي خونه بود...
هميشه حميد
بهم تذكر مي ده و مي گه كه مراقب تن صدام باشم چون خيلي راحت صدا توي مجتمع و
همسايه هاي واحد هاي بغل مي پيچه...اما من واقعا متوجه صداي بلندم نمي شم..
من شروع كردم
به باز كردن موهام و حميد رضا مدام تكرار مي كرد كه باز نكن الآن ديگه نمي شه
كاريش كرد و نكن..نكن..نكن..
و من به كارم
ادامه مي دادم و مي گفتم بيا كمكم كن تا مامانت اينا نيومدن يه كاريش بكنيم...
يه لحظه ديدم
يه نارنگي پرت كرد سمت من واومد سمت من و....
باورم نمي شد
اين همون حميد رضاي منه كه جونش به نفساي من بنده...همون حميدي كه دلش نمياد
گوشواره گوش من كنه و تا من يه عطسه مي كنم سريع از سرما خوردگي من پيشگيري مي
كنه...
منم صدامو
بردم بالا و دعواي بزرگ ما شروع شد..
به زور مي
خواست منو ببره بالا تا صدامو كسي نشنوه...(خونشون دوبلكسه)
همين طور كه
داشت با اجبار منو مي برد بالا پام گير كرد به پله و افتادم...ديگه هيچي يادم
نمياد..فقط موقعي كه داشت منو مي برد بالا درد رو احساس مي كردم..اما هيچ جا رو
نمي ديدم...
موقعي به هوش
اومدم كه ديدم خودم وسط اتاقم و حميد يه عالمه گريه كرده..و داره زنگ مي زنه اينور
و اونور و با خدا حرف مي زنه ...بهم التماس مي كرد...مي خواستم برم خونه..داشتم
خفه مي شدم..شكه شده بودم...بهم التماس مي كرد كه آبروشون رو نبرم..خاله ش داشت با
مامانش مي اومد خونه...
يه كم كه حالم
جا اومد زنگ رو زدن..موهام رو باز كرد و يه كم صورت اشك آلودم رو تميز كرد و همش
مي گفت غلط كردم تو رو خدا آبرو داري كن...
زندگيم با حميد
رو تموم شده مي ديدم و تنهاي تنها به اين فكر مي كردم كه آره اشتباه كرده بودم...
اين بار اولي
نبود كه حميد دست روي من دراز مي كرد ..دفعه قبل اولتيماتم داده بودم كه بار ديگه
بخششي تو كار نيست...
نه كه بخواد
دست درازي بكنه...حتي يه تشر كوچيك همبراي من غير قابل هضمه..
اين بار هم
گذشت كردم و دلم به حال اشك و آهش سوخت و با خودم صادقانه فكر كردم كه اونم خيلي
تقصير كار نبود و نمي خواست كه به اينجا كشيده بشه..و اين فقط يه اتفاق بد و يه بد
شانسي بود...
به مامان و
خاله گفتيم كه دوست من مرده...و اون بيچاره ها هم باورشون شد..و شايد هم وانمود
كردن كه باور كردن...
با وجود اينكه
از ضعف زياد حتي نمي تونستم راه برم اما بلند شدم و آماده شدم و راهي عروسي
شديم...تمام مدت به حميد و كار نسنجيدش فكر مي كردم ...
آخر شب بعد از
عروسي دو تايي رفتيم سمت پاي كوه و يه كمي با هم حرف زديم و توي راه حميد حرفاي
مهمي زد...عذر خواهي كرد و گفت اصلا فكرشم نمي كردم كه اينقدر بزرگوار و با گذشت
باشي...هم من و هم حميد رضا هر دو احساس مي كنيم كه يك دنيا عاشق تر شديم...
اشتباه حميد
رضا و برخوردش غير قابل بخششه اما براي آرامش خودم و استحكام پايه هاي زندگي دو
نفرمون مي خوامكه فراموشش كنم و همونطوري
كه احساس مي كنم باور كنم كه يه خواب و يه كابوس وحشتناك بوده...
آخر شب هم
كنار هم..يه عاشقانه آروم...
نمي دونم چي
بگم...
اما جز گذشت و
چشم بستن مي شه كار ديگه اي هم كرد؟؟؟
حميد رضا...
مي دونم بعد
از اين مياي و هر از گاهي سري به اين خونه مي زني و مطالبش رو مي خوني...
باور كن فقط
يك بار ديگه.. فقط يه تشر، يه بي احترامي همه زندگيمون رو به باد مي ده...
اگه يه چشمه
از اين رفتاراي نامتعادل رو ازت ببينم ديگه چشم پوشي در كار نيست و بخششي وجود
نداره...چون ديگه باورم مي شه كه حميد رضا همينه و عوض نمي شه ودست درازي هم
عادتشه...
خدا اون روز
رو نياره..
با همه عشقي
كه بهت دارم تركت مي كنم و مي رم جايي كه...
+ نوشته شده در یکشنبه 3 آبان1388ساعت 12:11  توسط آزاده
|
براي حميد رضاي مهربونم كه دانشگاهه امروز و ازم دوره!!!
سلام..
روزهاي پاييز مخصوصا مهر ماه هميشه برام سرشار
از خاطره و يه حس غم انگيز بوده..
با وجود اينكه اين اولين تجربه با هم بودن و من
و حميد رضا هست كه يه پاييز دوست داشتني رو با هم بگذرونيم ،اما باز من نمي تونم
حس خوبي داشته باشم..زور كه نيست..نمي تونم !از اين فصل بيزارم!دلم مي گيره..
ديروز يه عالمه نوشتم اما تا اومدم آپش كنم
بلاگفا تنبيهم كرد و همش پاك شد..
خودم مي دونم چرا چون يه عالمه بد و بيراه به
خانم فيسْ فيسو ( دختر دايي حميد رضا ) گفته بودم!
واي خدا اگه همه عالم از من بدشون بياد من به
همون ميزان از اين آدم بيزارم..
اصلا شخصيت رشد يافته اي نداره...يه آدم خود
شيفته و خيالاتي كه فكر مي كنه Excellenteeee!!!
آخه چند شب پيش ما رو دعوت كرد و من براي اولين
بار با بي ميلي تمام رفتم خونه كسي كه اصلا ازش خوشم نمياد..
بيخيال..بازم پاك مي شه..
چقدر بده آدما همديگه رو مسخره كنن تا يه عده
دور هم خوش باشن و بخندن!!!
داشتم يه وبلاگي رو مي خوندم كه حسابي دلخور شدم
از حرفي كه زده بود...
عكس يه زن بيچاره با چادر رو انداخته بود و خيلي
واضح مسخره اش كرده بود...
از اسم وبلاگ خوشم اومده بود و اونو توي
پيوندهاي يكي از دوستان پيدا كرده بودم...اما وقتي مطالبش رو خوندم نظرم كاملا عوض
شد و وقتي نظرات رو يه نگاهي انداختم ديدم 4 تا مثل خودش مطالبش رو مي خونن و نه
بيشتر..
اما از مستانه بعيده كه يه همچين بلاگري رو جزء
پيوندهاش آورده...!!!
با اين آپ فقط خواستم دلگيري و اعتراض خودم رو
نشون بدم و قصد توهين به كسي رو نداشتم...لطفا فكر بد نكنيد!
+ نوشته شده در دوشنبه 27 مهر1388ساعت 12:58  توسط آزاده
|
جبران خلیل جبران می گوید: آزاده واقعی کسی است که با صبوری بار انسانی در بند را به دوش می کشد...
عمریست در بند تو آزادم... اما همچنان با صبوری بار خویشتن خویش را به دوش می کشم..تا شاید باورم شود که انسانم و می فهمم...و تو را از ازل دوست می داشته ام..که باورم شود منو تو برای هم آفریده شده ایم..و خدای را برای این آفرینش سجده می کنم.. فصل مهربانی من... این آزاده عمریست که در بند تو آزاد است...